حکایت پیامبر و جمع کردن هیزم ها


حکایت پیامبر و جمع کردن هیزم ها


حکایت پیامبر و جمع کردن هیزم ها

حکایت پیامبر و جمع کردن هیزم ها

حکایت پیامبر و جمع کردن هیزم ها 

حکایت های زیبا از پیامبر اسلام حضرت محمد (ص) را برای شما عزیران قرار داده ایم که برای ما پند و آموزه های بسیار می تواند داشته باشد.

 

مرحوم حاج شیخ عباس قمى در کتاب منازل الآخره، نقل فرموده: که شخصى به نام ابن صمد، بیشتر اوقات شب و روز، نفس خود را حساب مى‌کرد. پس روزى ایام گشته عمر خود را که حساب مى‌کرد، دید شصت سال از عمرش گذشته است. پس حساب کرد ایام آن را، یافت که بیست و یک هزار و پانصد روز مى‌شود.

 

گفت: واى بر من اگر روزى یک گناه بیشتر نکرده باشم. پس ملاقات مى‌کنم خداى را با بیست و یک هزار و پانصد گناه. این را بگفت و بى‌هوش افتاد و در همان بیهوشى وفات کرد.

 

روایت شده که وقتى حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله به زمین بى‌گیاهى فرود آمد، به اصحاب خود فرمود: بروید هیزم بیاورید. عرض کردند: ما در زمین بى‌گیاهیم و هیزم در آن یافت نمى‌شود. فرمود: هرکس هرچه ممکنش مى‌شود بیاورد پس هیزم آوردند و مقابل آن حضرت روى هم ریختند. چون هیزمها جمع شد، فرمود: همین‌طور جمع مى‌شوند گناهان.

 

معلوم شد که مقصود آن حضرت از امر فرمودن به آوردن هیزم، این بود که اصحاب ملتفت شوند همین‌طور که در آن بیابان خالى از گیاه، هیزم به نظر نمى‌آمد، وقتى که از آن جستجو کردند و روى هم ریختند مقدار کثیرى هیزم جمع شد و مانند تلى گردید. به همین نحو گناه به نظر نمى‌آید، چون جستجو و حساب شود، گناهان بسیارى جمع مى‌شود. چنانچه ابن صمد براى هر روز عمر خود یک گناه فرض کرد که بیست و یک‌هزار و پانصد گناه شد

 

 

حکایت آموزنده مادر و گریه خدا


حکایت آموزنده مادر و گریه خدا


حکایت آموزنده مادر و گریه خدا

حکایت آموزنده مادر و گریه خدا

حکایت آموزنده مادر و گریه خدا

حکایت کهن و زیبای ایرانی را برای شما عزیزان قرار داده ایم که با خواندن آن هم به ادب کهن فارسی سری زده ایم و پندآموز نیست هست. 

 

مادری نابینا کنار تخت پسرش در شفاخانه نشسته بود و می گریست…

 

فرشته ای فرود آمد و رو به طرف مادر گفت:
ای مادر من از جانب خدا آمده ام. رحمت خدا بر آن است که فقط یکی از آرزوهای تو را برآورده سازد، بگو از خدا چه میخواهی؟

 

مادر رو به فرشته کرد و گفت:
از خدا میخواهم تا پسرم را شِفا دهد.
فرشته گفت: پشیمان نمیشوی؟
مادر پاسخ داد: نه!

 

فرشته گفت:
اینک پسرت شِفا یافت ولی تو میتوانستی بینایی چشمان خود را از خدا بخواهی…
مادر لبخند زد و گفت تو درک نمیکنی!

 

سال ها گذشت و پسر بزرگ شد و آدم موفقی شده بود و مادر موفقیت های فرزندش را با عشق جشن میگرفت.
پسرش ازدواج کرد و همسرش را خیلی دوست داشت…

 

پسر روزی رو به مادرش کرد و گفت:

 

مادر نمی توانم چطور برایت بگویم ولی مشکل اینجاست که خانمم نمیتواند با تو یکجا زندگی کند. میخواهم تا خانه ی برایت بگیرم و تو آنجا زندگی کنی.

 

مادر رو به پسرش کرد و گفت:
نه پسرم من میروم و در خانه ی سالمندان با هم سن و سالهایم زندگی میکنم و راحت خواهم بود…
مادر از خانه بیرون آمد، گوشه ای نشست و مشغول گریستن شد.

 

فرشته بار دیگر فرود آمد و گفت:
ای مادر دیدی که پسرت با تو چه کرد؟
حال پشیمان شده یی؟
میخواهی او را نفرین کنی؟
مادر گفت:
نه پشیمانم و نه نفرینش می کنم. آخر تو چه میدانی؟

 

فرشته گفت:

 

ولی باز هم رحمت خدا شامل حال تو شده و می توانی آرزویی بکنی. میدانم که بینایی چشمانت را از خدا میخواهی، درست است؟

 

مادر با اطمینان پاسخ داد نه!
فرشته با تعجب بسیار پرسید: پس چه؟

 

مادر جواب داد:
از خدا می خواهم عروسم زنی خوب و مادری مهربان باشد و بتواند پسرم را خوشبخت کند، آخر من دیگر نیستم تا مراقب پسرم باشم.

 

اشک از چشمان فرشته سرازیر شد و اشک هایش دو قطره در چشمان مادر ریخت و مادر بینا شد…
هنگامی که زن اشک های فرشته را دید از او پرسید:
مگر فرشته ها هم گریه می کنند؟
فرشته گفت: بلی!
ولی تنها زمانی اشک میریزیم که خدا گریه میکند.
مادر پرسید:
مگر خدا هم گریه می کند؟!

 

فرشته پاسخ داد:
خدا اینک از شوق آفرینش موجودی به نام مادر در حال گریستن است…

 

هیچ کس و هیچ چیز را نمی توان با مادر مقایسه کرد. 

تقدیم با عشق❤️ به همه مادرا…