ضرب المثل های زیبا و بامعنی انگلیسی با ترجمه


ضرب المثل های زیبا و بامعنی انگلیسی با ترجمه


ضرب المثل های زیبا و بامعنی انگلیسی با ترجمه

ضرب المثل های زیبا و بامعنی انگلیسی با ترجمه

ضرب المثل های زیبا و بامعنی انگلیسی با ترجمه 

One should not look a gift horse in the mouth
دندان اسب پیشکشی را نمی شمارند.

 

ضرب المثل های زیبا و بامعنی انگلیسی با ترجمه

معنی ضرب المثل انگلیسی

 

a Word to the wise is enough/sufficient
در خانه اگر کس است یک حرف بس است.

 

ضرب المثل های زیبا و بامعنی انگلیسی با ترجمه

ترجمه ضرب المثل انگلیسی

 

To dance to a person’s tune
به ساز کسی رقصیدن.

 

ضرب المثل های زیبا و بامعنی انگلیسی با ترجمه

انواع ضرب المثل انگلیسی

 

While the grass grow, the cow starves
بزک نمیر بهار میاد، خربزه با خیار میاد.

 

ضرب المثل های زیبا و بامعنی انگلیسی با ترجمه

ضرب المثل انگلیسی با معادل فارسی

 

He is a dog in the manager
نه خود خورد نه کس دهد، گنده شود به سگ دهد.

 

ضرب المثل های زیبا و بامعنی انگلیسی با ترجمه

ضرب المثل انگلیسی با ترجمه فارسی

 

the Weakest goes to the wall
هر چه سنگ است به پای لنگ است؛ سنگ به در بسته می خورد.

 

You’re only young once

آدم  همیشه که جوان نمی ماند؛ قدر جوانی را بدان.

 

ضرب المثل های زیبا و بامعنی انگلیسی با ترجمه

ضرب المثل انگلیسی با ترجمه فارسی

 

f you cant stand the heat, get out of the kitchen

خر ما از کُرّه گی دم نداشت.

 

ضرب المثل های زیبا و بامعنی انگلیسی با ترجمه

ضرب المثل انگلیسی با معنای فارسی

 

Sweet nothing

حرف های صد من یه غاز.

 

ضرب المثل های زیبا و بامعنی انگلیسی با ترجمه

ضرب المثل انگلیسی با ترجمه فارسی

 

You can’t make an omelette/omelet without breaking eggs

تا خراب نشود، آباد نمی شود؛ بی مایه فطیر است.

 

ضرب المثل های زیبا و بامعنی انگلیسی با ترجمه

ترجمه ضرب المثل انگلیسی

 

You may end him but you’ll not mend him

 توبه گرگ مرگ است.

 

ضرب المثل های زیبا و بامعنی انگلیسی با ترجمه

ضرب المثل انگلیسی با معادل فارسی

 

To carry coals to Newcastle
زیره به کرمان بردن.

 

ضرب المثل های زیبا و بامعنی انگلیسی با ترجمه

ضرب المثل انگلیسی با ترجمه فارسی

 

third time lucky
تا سه نشه بازی نشه.

 

ضرب المثل های زیبا و بامعنی انگلیسی با ترجمه

انواع ضرب المثل انگلیسی

 

easy come, easy go
باد آورده را باد می برد.

 

ضرب المثل های زیبا و بامعنی انگلیسی با ترجمه

ترجمه ضرب المثل انگلیسی

 

Too many cooks spoil the broth

آشپز که دو تا شد آش یا شور میشود یا بی نمک.

 

ضرب المثل های زیبا و بامعنی انگلیسی با ترجمه

ضرب المثل انگلیسی با معنای فارسی

 

You pay your money and you take your choice
هر چقدر پول بدهی همان قدر آش می خوری.

 

ضرب المثل های زیبا و بامعنی انگلیسی با ترجمه

ضرب المثل انگلیسی با معنی

 

You must grin and bear it
باید بسوزی و بسازی.

 

ضرب المثل های زیبا و بامعنی انگلیسی با ترجمه

انواع ضرب المثل انگلیسی

 

from the cradle to grave
ز گهواره تا گور دانش بجوی.

 

ضرب المثل های زیبا و بامعنی انگلیسی با ترجمه

ضرب المثل 

 

ou can’t put the clock back

گذشته ها گذشته است.

 

ضرب المثل های زیبا و بامعنی انگلیسی با ترجمه

ضرب المثل انگلیسی با معادل فارسی

 

smell fishy
کاسه ای زیر نیم کاسه است.

 

ضرب المثل های زیبا و بامعنی انگلیسی با ترجمه

ضرب المثل انگلیسی با معنی

 

Strike while the iron is hot

تا تنور داغه نون رو بچسبون.

 

ضرب المثل های زیبا و بامعنی انگلیسی با ترجمه

انواع ضرب المثل انگلیسی

 

You can’t keep a good man down

  خواستن توانستن است.

 

ضرب المثل های زیبا و بامعنی انگلیسی با ترجمه

انواع ضرب المثل انگلیسی

 

To milk the ram

آب در هاون سائیدن

 

ضرب المثل های زیبا و بامعنی انگلیسی با ترجمه

ضرب المثل انگلیسی با معادل فارسی

 

You are scraping the bottom of the barrel

ملاقه ات به ته دیگ خورده است.

 

ضرب المثل های زیبا و بامعنی انگلیسی با ترجمه

انواع ضرب المثل انگلیسی

 

Horses for courses
هر کسی را بهر کاری ساخته اند.

 

ضرب المثل های زیبا و بامعنی انگلیسی با ترجمه

ترجمه ضرب المثل انگلیسی

 

every cloud has a silver lining
در ناامیدی بسی امید است.

 

ضرب المثل های زیبا و بامعنی انگلیسی با ترجمه

ضرب المثل انگلیسی با ترجمه فارسی

 

You must lie on the bed you have made

خود کرده را تدبیر نیست.

 

ضرب المثل های زیبا و بامعنی انگلیسی با ترجمه

ضرب المثل انگلیسی با معنای فارسی

 

You can not get blood out of stone.

از آب کره نتوان گرفت.

 

ضرب المثل های زیبا و بامعنی انگلیسی با ترجمه

ترجمه ضرب المثل انگلیسی

business is business
حساب حساب است کاکا برادر.

 

ضرب المثل های زیبا و بامعنی انگلیسی با ترجمه

انواع ضرب المثل انگلیسی

 

In unity there is strength

یه دست صدا نداره.

 

ضرب المثل های زیبا و بامعنی انگلیسی با ترجمه

ترجمه ضرب المثل انگلیسی

 

You  may know by a handful the whole sack

 

مشت نمونه خروار است.

ضرب المثل های زیبا و بامعنی انگلیسی با ترجمه

ضرب المثل انگلیسی با ترجمه فارسی

 

Half a loaf is better than no bread 

کاچی به از هیچ چیز است

 

ضرب المثل های زیبا و بامعنی انگلیسی با ترجمه

معنی ضرب المثل انگلیسی

 

no news is good news

بی خبری خوش خبری است.

 

ضرب المثل های زیبا و بامعنی انگلیسی با ترجمه

ضرب المثل انگلیسی با معنی

 

One swallow does not make summer
با یک گل بهار نمی شود.

 

ضرب المثل های زیبا و بامعنی انگلیسی با ترجمه

ضرب المثل انگلیسی با ترجمه فارسی

 

The cat dreams of mice
شتر در خواب بیند پنبه دانه.

 

ضرب المثل های زیبا و بامعنی انگلیسی با ترجمه

ضرب المثل انگلیسی با معنای فارسی

 

You buy land, you buy stones, you buy meat, you buy bones

گنج بی مار و گل بی خار نیست.

 

ضرب المثل های زیبا و بامعنی انگلیسی با ترجمه

ضرب المثل انگلیسی با ترجمه فارسی

 

You can’t see the wood for the trees.

آنقدر سمن است که یاسمن پیدا نیست.

 

 

 

داستان جالب ضرب المثل نعل وارونه می‌زنه


داستان جالب ضرب المثل نعل وارونه می‌زنه


داستان جالب ضرب المثل نعل وارونه می‌زنه

داستان جالب ضرب المثل نعل وارونه می‌زنه

داستان جالب ضرب المثل نعل وارونه می‌زنه 

کسانی که کاری را بسیار با مهارت انجام می دهند اما می توانند در آن واحد مختلف همان کار را به اثبات برسانند شامل این ضرب المثل می شوند.

 

روزی روزگاری، دزدی طماع كه تمام عمرش با دزدیدن اموال مردم اموراتش را گذرانده بود تصمیم گرفت یك دزدی بزرگ انجام دهد و به خزانه حاكم دستبرد بزند. او كه سال‌ها در كار دزدی تجربه داشت، نقشه‌ای طراحی كرد و بدون هیچ كمكی به تنهایی یك شب به طرف قصر حاكم حركت كرد او برای اینكه بتواند اموال دزدی شده را با خود بیاورد فقط دو اسب با خود برد.

 

قصر حاكم طوری ساخته شده بود كه از زیرش جوی آب می‌گذشت به همین دلیل كسی نمی‌توانست از راهی به جز دروازه‌ی اصلی قصر وارد آنجا شود مگر اینكه از وسط آب عبور می‌كرد دزد هم همین كار را كرد. اسب‌ها را به تنه‌ی درختی كنار رودخانه بست و خودش از وسط آب رد شد و به قصر رسید.

 

دزد طبق برنامه ریزی كه كرده بود وارد خزانه شد و كیسه خورجین اسب‌هایش را پر از طلا و جواهرات كرد و از قسمت كم عمق جوی با سرعت و به سلامت توانست عبور كند و به جایی كه اسبش را بسته بود برگردد دزد وقتی كه به اسب‌ها رسید با خونسردی كیسه‌های دزدیده شده را روی زمین گذاشت

 

و تك تك نعل اسب‌ها را كند و آنها را برعكس كرد آن وقت دوباره نعل‌ها را به كف پای اسب‌ها كوبید كیسه‌ها را روی اسب‌ها گذاشت و از همان راهی كه آمده بود به خانه برگشت.فردا صبح وقتی خزانه‌دار وارد خزانه شد، فهمید دیشب دزدی وارد آنجا شده و هرچه آنجا بوده با خود برده با سروصدایی كه خزانه‌دار با دیدن این صحنه‌ها به راه انداخت.

 

نگهبانان قصر، حاكم و اطرافیانش به طرف خزانه دویدند. حاكم كه خیلی عصبانی شده بود دستور داد تمام درهای ورود و خروج قصر را كنترل كنند. حاكم مطمئن بود كه دزد از راه دیگری به جز دروازه‌های قصر نمی‌تواند وارد شده باشد. مگر اینكه از وسط جوی آب عبور كرده باشد كه در آن صورت هم او نمی‌توانست یك نفره چندین كیسه را با خود ببرد.

 

نگهبانان قصر هرچه گشتند هیچ اثری از دزد نیافتند درنهایت به حاكم گفتند تنها راهی كه دزد می‌توانسته به قصر وارد شود و از آنجا فرار كند جوی آبی بوده كه از زیر قصر می‌گذشته این بار حاكم دستور داد اطراف جوی قصر را وارسی كنند. نگهبانان بعد از بررسی اطراف قصر به حاكم گفتند: كنار یكی از درختهای كنار جوی آب ردپای چند اسب به چشم می‌خورد.

 

حاكم از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شد. دستور داد یكی از كاركنان اصطبل دربار كه در یافتن ردپای اسب‌ها سابقه داشت را به آنجا ببرند تا با بررسی ردپای اسب‌ها به محلی كه آنها برگشتند برسند تا بتوانند به راحتی دزدی كه حاكم او را ساده‌لوح می‌دانست دستگیر كند.نگهبانان قصر به سراغ آن كارگر اصطبل رفتند و او را به محلی كه اسب‌ها بسته شده بودند بردند تا مسیر برگشت دزد را پیدا كند.

 

كارگر اصطبل وقتی به محلّ رسید از اسبش پیاده شد و به دقت شروع به وارسی ردپای اسب‌ها روی زمین كرد بعد از كمی بالا و پایین رفتن گفت: من اولین باری است كه چنین چیزی را می‌بینم. اینجا ردپای چهار اسب كه وارد قصر شده‌اند و از قصر هم خارج نشده‌اند، وجود دارد. من نمی‌دانم این چهار اسب چه جوری از این جوی آب رد شده‌اند و وارد قصر شده‌اند، و حالا این اسب‌ها كجای قصر هستند؟

 

حاكم با شنیدن این خبر دستور داد نگهبانان وجب به وجب قصر را بگردند تا نشانی از آن چهار اسب پیدا كنند ولی نگهبانان هرچه در قصر گشتند هیچ نشان و اثری از اسب‌ها نیافتند درواقع حاكم نتوانست هیچ نشانی از دزد پیدا كند.

 

مدت‌ها از این دزدی گذشت ولی هرچه حاكم و درباریان به دنبال دزد و نحوه دزدی كه كرده بود گشتند هیچ پاسخی برای پرسش‌های خود پیدا نكردند، تا اینكه سال‌ها بعد خود دزد كه پیر شده بود یك روز اعتراف كرد كه دزدی آن روز خزانه پادشاه كار او بوده.

 

 

داستان مثل عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد


داستان مثل عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد


داستان مثل عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد

داستان مثل عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد

داستان مثل عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد 

اگر کسی بر اثر دعوای با دشمن ، از رنج و گرفتاری نجات پیدا کند ، این ضرب المثل حکایت حال او می شود که بسیار به جا است.

 

آورده اند که :

مردی پارسا به بازار شهر رفت و گاوی خرید و به سوی خانه اش بازگشت . گاو ، درشت و چالاک بود . برای همین در میان راه ، دزدی هوس کرد که آن را تصاحب کند . لذا سایه به سایه مرد پارسا به راه افتاد . هنوز مدتی نگذشته بود که دزد یک نفر را دید که شانه به شانه او می آید .

 

از این که ناگهان او را دید ، تعجب کرد و پرسید : ” تو کی هستی ؟ کنار من چه می کنی ؟ ” آن فرد گفت : « من دیو هستم ، خودم را به صورت آدم درآورده ام تا هرجا که شد این مرد پارسا را بکشم . تو برای چه به دنبال این مرد می روی ؟ ” دزد گفت : ” کار من دزدی و راهزنی است . گاو این مرد ، چشم مرا گرفته ، و تا صاحب آن گاو نشوم ، آرام نمی گیرم ! “

 

دیو گفت : ” پس هر دو با این مرد پارسا کار داریم ؛ ولی یکی برای کشتن او و یکی برای بردن گاو او ! ” دزد گفت : ” پس هر دو تا رسیدن به آنچه که می خواهیم ، دوست و همراهیم ! “

 

مرد خدا از پیش و دزد و دیو به دنبال او رفتند تا به خانه اش رسیدند . وقتی به آن جا رسیدند ، شب شده بود . مرد پارسا ، گاو را به طویله برد . آب و علفی برایش گذاشت و جای او را تمیز کرد و به اتاق رفت تا بخوابد . در این وقت ، دیو و دزد داخل خانه شدند ؛ ولی پیش از آن که کارشان را شروع کنند ؛ دزد با خود گفت : ” اگر زودتر از آن که من گاو را ببرم ،

 

مرد زاهد بیدار شود چه ؟ از کجا معلوم که دیو بتواند او را بکشد ؟ ” دیو هم با خود گفت : ” اگر پیش از آن که من مرد پارسا را بکشم ، با سر و صدای دزد که می خواهد گاو را از خانه بیرون ببرد ، مرد از خواب بیدار شود چه ؟ از کجا معلوم که دزد بتواند بی سر و صدا گاو را ببرد ؟ “

 

دیو و دزد این فکرها را با خود می کردند که دزد گفت : ” گوش کن رفیق ! بهتر است من اول گاو را ببرم ، بعد تو مرد پارسا را بکشی ، این کار به عقل نزدیکتر است . می ترسم که تو موفق نشوی و کار مرا خراب کنی .

 

دیو گفت : ” اشتباه نکن . کار من به عقل نزدیک تر است . اگر من اول مرد پارسا را بکشم ، تو راحت تر می توانی گاو او را بدزدی . ” دزد گفت : ” ولی من اول این مرد و گاوش را دیدم .”

 

دیو گفت : ” تو به دنبال گاو او روان شدی ، ولی من خودش را می خواستم ، پس بهتر است من اول کارم را شروع کنم .” دزد گفت : ” تو دیوی و نمی فهمی ! می خواهی کاری کنم تا از آدم کشی پشیمان شوی ؟ ” دیو گفت : ” تو دزدی و نمی دانی ! می خواهی کاری بکنم که آن گاو را در خواب هم نبینی ؟ “

 

در این هنگام ، دزد رو به اتاق مرد زاهد فریاد کشید : ” بلند شو ای مرد ، چه نشسته ای که دیوی قصد جان تو را کرده ! “

 

دیو هم بلندتر از دزد فریاد کشید : ” بلند شو ای مرد ، چه خوابیده ای که دزدی برای بردن گاو تو آمده !”

 

با این سر و صداها ، مرد زاهد از خواب بیدار شد . فریاد زد و از همسایگان کمک خواست . همسایه ها با چوب و سنگ و هرچه در دست داشتند ، به دیو و دزد حمله کردند . دیو و دزد از ترس پا به فرار گذاشتند .

 

یکی از همسایه ها پرسید : ” ای مرد خدا چه شد که از آمدن دیو و دزد به خانه ات خبردار شدی ؟ “

 

مرد پارسا گفت : ” من بی خبر بودم . خودشان به جان هم افتادند و جان و دارایی من در امان ماند . دعوای آنها برای من خیر و خوبی به همراه داشت . به هر حال ” عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد ! “از آن پس ، اگر کسی بر اثر درگیری یا دعوای دشمنانش ، از رنج و گرفتاری نجات یابد ، این ضرب المثل حکایت حال او می شود .

 

 

ریشه و داستان ضرب المثل مثل سگ پشیمان است


ریشه و داستان ضرب المثل مثل سگ پشیمان است


ریشه و داستان ضرب المثل مثل سگ پشیمان است

ریشه و داستان ضرب المثل مثل سگ پشیمان است

ریشه و داستان ضرب المثل مثل سگ پشیمان است 

ضرب المثل مثل سگ پشیمان است درموردکسانی به کار می رود که کار اشتباهی انجام داده اند و اکنون از کار خود بسیار نادم و پشیمان هستند. 

 

مورد استفاده:

به كسانی گفته می‌شود كه به خاطر طمعكاری هستی خود را از دست می‌دهند.روزی روزگاری، سگ تنبل و بیكاری در دهی زندگی می‌كرد. این سگ بیكار همیشه گرسنه بود و هیچ وقت یك وعده‌ی سیر غذا نمی‌خورد، چون باید كسی دلش برای او می‌سوخت تا تكه گوشتی یا استخوانی برایش بیندازد. یا یكی از زن‌های همسایه اضافه‌ی غذای شب گذشته را كه می‌خواست دور بریزد جلو سگ می‌گذاشت.

 

بعد از چندین سال سگ از این وضعیت خسته شد. عزمش را جزم كرد و خواست به دنبال كاری برود تا غذای ثابتی داشته باشد. با خود گفت: می‌توانم سگ پلیس شوم؟ نه اگر سگ پلیس شوم شب و نیمه شب ممكنه به مأموریت اعزام شوم و باید از خوابم بزنم، نه این كار را نمی‌توانم انجام بدهم.

 

با خودش گفت یكی از دوستانش سگ نگهبان است. آن سگ از كارش و اوضاع زندگی‌اش خیلی راضی است. تمام شب را بیدار است و كل روز را می‌خوابد. با خود فكر كرد و گفت: نه اینطورم نمی‌شه من شب‌ها را باید بخوابم باید به دنبال كاری باشم كه روزها باشد و من شب‌ها را استراحت كنم. در همین افكار بود كه یك گله گوسفند را كه از ده به چرا می‌رفتند دید. سه سگ هم با چوپان این گله را هدایت می‌كردند.

 

سگ داستان از یكی از سگ‌ها پرسید: كار شما چیه؟ گفت: ما باید مواظب گوسفندها باشیم تا حیوانات درّنده به آنها نزدیك نشوند. صبح تا عصر مراقب این گوسفندها هستیم و شب‌ها را استراحت می كنیم. سگ تنبل كه فكر می‌كرد این كار دیگه خواب و خوراك خوبی داره خواست به دنبال این كار رود. ولی این روستا كه سگ مواظب گله داشت تصمیم

 

گرفت آن شب را استراحت كند و فردا صبح به راه بیفتد، به روستاهای اطراف سر بزند، تا اگر آنها سگ نگهبان گله ندارند، برای آنها كار كند.آن شب را خوابید، فردا صبح كه قصاب محل یك تكه استخوان برایش انداخت آن را نخورد و به دندان گرفت و از روستا خارج شد تا وقتی خیلی گرسنه و خسته شد، آن تكه استخوان را بخورد.

 

وقتی از روستا خارج شد از تپّه بالا رفت تا به پشت آن رسید، كم كم نزدیك رودخانه می‌شد، سگ تشنه بود. به كنار رودخانه رفت تا آب بخورد كه ناگهان نگاهی به رودخانه انداخت و دید یك سگ با استخوانی در دهانش در آب است. با خود فكر كرد كه اگر آن استخوان را به دست آورم مدت بیشتری می‌توانم سیر بمانم و روستاهای بیشتری را می‌توانم دنبال كار بگردم.

 

با این فكر سگ خود را به داخل رودخانه پرتاب كرد تا استخوان سگ داخل رودخانه را بگیرد. هرچه در آب تلاش كرد و گشت سگی پیدا نكرد. فقط در حین پریدن در آب استخوان خودش از دهانش افتاد و به ته رودخانه رفت و گم شد. در آب درواقع سگی نبود، سگ تنبل كه فكر می‌كرد زرنگی كرده عكس خود را در آب دیده بود و با این زرنگی فقط تكه استخوان خودش را از دست داده بود.

 

سگ با این افكار در آب تقلا می‌كرد تا بتواند از آب خارج شود كه ناگهان به لبه آبشاری رسید و به پایین آبشار سقوط كرد. سگ بیچاره در حال غرق شدن بود و كسی هم نبود او را نجات دهد. در نهایت سگ با كلی زحمت و تلاش توانست خود را به تكه سنگی كه پایین رودخانه بود برساند و خودش را نجات دهد.

 

 

داستان ضرب المثل برای خودن سپهسالار


داستان ضرب المثل برای خودن سپهسالار


داستان ضرب المثل برای خودن سپهسالار

داستان ضرب المثل برای خودن سپهسالار

داستان ضرب المثل برای خودن سپهسالار 

در مواقعی که افراد توقع بسیار زیادی از اطرافیان دارند اما از کارهایی که به آنان محول می شود شانه خالی می کنند ضرب المثل  برای خوردن سپهسالار ، برای دعوا بنه پا مصداق پیدا می کند. 

 

این مثل در مورد كسی گفته می شود كه همیشه شانه از زیر هر نوع كار و مسئولیتی خالی كند و در عوض پر توقع و ناراضی باشد و منافعش را بیش از دیگران در نظر بگیرد.می گویند دو برادر بودند كه همیشه و همه اوقات حتی در سفر هم با هم بودند. چون در قدیم دزد سر گردنه زیاد بود، در سفرها عده ای جلو می رفتند و جاده و گردونه را می پاییدند و راه را برای كاروان باز می كردند تا مسافرها با خیال راحت به راهشان ادامه دهند. اما بشنوید از این دو برادر.

 

برادر بزرگتر كه همیشه ادعای برتری و آقایی می كرد، وقتی به گردنه یا محل نا امنی می رسیدند به برادر كوچكتر می گفت: « برادر! تو ماشاءالله جوانی و پرزور، برو جلو مواظب باش، من هم اینجا پهلوی بار و بنه ها می مانم و بنه پایی می كنم تابرگردی.» و به این ترتیب برادر بیچاره را همیشه به استقبال خطر می فرستاد و خودش از تیررس راهزنان در امان می ماند.

 

هنگامی كه متوجه می شد خبری از دزدان نیست و راه، امن و امان است، با كبكبه و دبدبه و سر و صدا دستور می داد: « همین جا بار بیندازید.» و چنان وانمود می كرد كه یكه بزن دوران است.وقت خورد و خوراك هم كه می شد، سینه را جلو می انداخت و می گفت: « یالا غذا را بیارین دلم از گرسنگی داره میره. دیگه خسته شدم. این چه وضعیه؟ یالا جُم بخورین بی عرضه ها، بی خاصیتها.

 

از صبح تا عصر زحمت می كشم و از همه مواظبت می كنم. اما شما همه اش كارتان خوردن و خوابیدن است.» و با گفتن این جملات و سرو صدا راه انداختن از همه پُرتَر می خورد و كمتر می دوید. دیگران هم كه او راشناخته بودند می گفتن : « برای خوردن، سپهسالار است برای دعوا بُنه پا.»

 

منبع :iribnews.ir

 

 

داستان و ریشه مثل صدایش صبح بلند می شود


داستان و ریشه مثل صدایش صبح بلند می شود


داستان و ریشه مثل صدایش صبح بلند می شود

داستان و ریشه مثل صدایش صبح بلند می شود

داستان و ریشه مثل صدایش صبح بلند می شود 

همیشه برخورد انسان های دانا و نادان و جاهل با مصائبی همراه است که در این مواقع بکار بردن ضرب المثل صدایش صبح بلند می شود کاملا مصداق پیدا می کند. 

 

مورد استفاده:

كنایه از برخورد آدم دانا با آدم نادان

 

در روزگاران گذشته، دزدی وارد شهر بزرگی شد، گشتی در بازار شهر زد و فهمید مردم این شهر دادوستد پررونقی دارند و روزانه پول زیادی در بازار ردوبدل می‌شود. دزد تصمیم گرفت شب كه همه در حال استراحت هستند و بازار خلوت است با شاه كلیدش قفل یكی از مغازه‌ها را باز كند. به این امید كه با این كار پول خوبی می‌تواند به دست آورد.

 

وقتی شب شد و مغازه‌ها یكی بعد از دیگری تعطیل شدند كم كم بازار خلوت شد و دزد توانست دكّانی را زیرنظر بگیرد، پس وسایلش را جمع كرد و نیمه‌های شب به در دكان موردنظرش رفت. دسته كلیدش را درآورد و مشغول امتحان كردن كلیدهایش شد تا ببیند با كدام كلید می‌تواند قفل مغازه را باز كند.

 

ولی هرچه كلیدهایش را امتحان كرد، موفق نشد قفل دكان را باز كند. دزد كه با چشم خود دیده بود یكی از خریداران در این مغازه چقدر پول به صاحب مغازه داده و احتمال می‌داد كه حداقل مقداری از این پول در دكان مرد بازاری باقی مانده باشد با خود گفت: هر جور شده باید قفل این دكان را باز كنم. او وسایلش را دوباره نگاه كرد و اره‌ی باریكی را دید و تصمیم گرفت با آن اره‌ی نازك آرام آرام قفل را ببرد و در مغازه را باز كند و كارش را شروع كرد.

 

طبقه بالای دكان در بازار اتاقی بود كه تعدادی از كارگران بازار آنجا زندگی می‌كردند. كارگران بیچاره كه تمام روز را به سختی كار می‌كردند شب‌ها به خواب عمیقی فرو می‌رفتند. نیمه‌های شب یكی از این كارگران صدای آرام و یكنواختی را شنید. سرش را از پنجره بیرون برد و خواب‌آلود نگاهی به محل گذر بازار انداخت و مردی را دید كه روی سكوی جلوی دكان نشسته از همان بالا از او پرسید: عمو چه كار می‌كنی؟

 

دزد كه حواسش به گذر بازار بود ولی توقع نداشت از بالای سرش كسی چنین سؤالی از او بپرسد، سرش را بالا گرفت و دید فردی كه از او سؤال می‌پرسید: كارگر ساده‌ی بازار است. گفت: هیچی، عموجان اینجا نشسته‌ام یاد بدبختی‌هایم افتاده‌ام و در دل شب دارم تار می‌زنم.

 

كارگر خواب‌آلوده پرسید: تار می‌زنی؟ پس چرا صدای خش خش می‌دهد. دزد جواب داد آن هم از بدبختی من است. از دیشب تا حالا دارم كوكش می‌كنم بلكه تا صبح كوك شود و فردا صدایش درآید. كارگر بیچاره كه خسته‌تر از این بود كه بخواهد از حرفهای او سردربیاورد. گفت: خوش باش. و رفت تا بخوابد.

 

دزد با خیال راحت كارش را ادامه داد، قفل را برید و توانست خود را به داخل دكّان برساند. او همان طور كه نقشه كشیده بود پول زیادی را برداشت و فرار كرد. فردا صبح مرد صاحب مغازه به در مغازه‌اش آمد و خواست تا قفل آن را باز كند ولی در كمال تعجب دید، قفل بریده شده، مرد دكان دار در را باز كرد و وارد مغازه شد. وقتی متوجه شد مقدار زیادی از اموالش را دزد با خود برده شروع كرد به داد و بیداد كه ای وای، دزد نامرد دیشب به دكّان من دستبرد زده و دارایی‌هایم را برده.

 

با این سروصدا كارگرانی كه در طبقه‌ی بالای دكان خوابیده بودند سراسیمه خود را به پایین رساندند و در كمال ناباوری دیدند كه دزد دیشب به دكان این مرد آمده و بیشتر اموالش را با خود برده.

 

كارگری كه شب گذشته خواب‌آلود به دم پنجره آمده بود یادش آمد وقتی مردی را دیده بود كه روی سكوی جلوی دكّان نشسته بود و صدای یكنواخت در دل شب به گوش می‌رسید از او پرسید این صدای چیست؟ پاسخ داد: دارم تار می‌زنم الان صدایی ندارد فردا صبح صدایش درمی‌آید.

 

منبع: rasekhoon.net